ريزعلي خواجوي نامآشناي همه ايرانيان است. داستان فداكاري وي در كتابهاي سال سوم دبستان سالهاست منتشر گردید.فداكاري كه در يك شب سرد سال 1341 جان صدها نفر را نجات داد و به رغم كتك خوردن آن شب، از اين ماجرا به عنوان بهترين خاطره زندگيش ياد ميكند. اینکه شعری تقدیم به آن دهقان فداکار و تمامی فداکاران ایران زمینم...
نیمه ی پائیزسالی دوردست
شامگاهی سرد و بارانی
میان کوه سخت
پشت تونل های هجده
ریزش کوهی شگرف
راه را بلعیده بود
در دل ریل قطار
مرکبی با صد هزاران آرزو
غافل از آنی که در ره خفته بود
راه را پی می نمود
ریزعلی آن مرد دهقان
از برای سرکشی در کشتزار
شب نورد راه بود
نور فانوسی که بودش دست راست
قلب شب را می شکافت
درپس تاریکی شب دیده بود
خسته راهی را
که کوهی سخت جان، بلعیده بود
ریزعلی را ناشکیبی درگرفت
بایدش کاری برآید
چون که می دانست هزاران آرزو
در شتابند و شتابان می شوند
بایدش کاری نماید
ور نه خواهد دید او
لحظه ی دیگر
هزاران خسته راه
دم فرو برمی نهند
باد و باران
چشمه ی فانوس را خاموش کرد
ریزعلی
راهی بجز افروختن در خود ندید
وین سبب
در دم قبای گرم بخش خویش را
در دل سرمای سوزان
از تن خود وارهاند
روغن فانوس اندر رخت ریخت
چوبه ی کبریت آذر بخش شد
شعله ی آتش سراسر رخت شد
رخت پر آتش
خطر را جار کرد
دم به دم فریاد و هی فریاد کرد
عاقبت ارابه ران هوش آمدش
زآن لهیب سوزدل بیدار شد
جان بسیاری دوباره جان گرفت
ریزعلی
نام آور ایران زمین
شد فداکار کتاب کودکان سومین
کاش می شد
ریزعلی بازم بیاید این دیار
شعله افروزد لباس خویش اندر خویش را
شعله افروزد دل تشویش را
تا که شاید خفتگی از ما ببندد رخت خویش
چشم خود وا کرده و برخود نکارد ریش ها....
90/9/1 رسول سعادت نیا«دلخون»
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 18:14  توسط رسول سعادت نيا « دلخون »
|