تبليغاتX
دل خون دل نوشته
 
زدل می خوانم واز دل نویسم
 

شقایقی روئیده برکوشک اردشیر در دشت پشت پر از توابع تنگ ارم

 

وقت وصال  آمد و این ثانیه ها را

تاب و تحمل نتوانم

موسم رقصیدن آن زلف دوتا شد

رقص غبارم نگر اکنون

که دگر تاب ندارم

وقت خزان است 

جهان رنگ برنگ است

عاشق دلسوخته ام

فرصت یک  آه ندارم

خش خش اجداد( برگ است )کنون گام به گامم

وای خدای دل من ،تاب ندارم

صبر و تحمل نتوانم

نتوانم

ثانیه هارابه اشارت سفری کن

ثانیه را تاب ندارم

و تحمل نتوانم

رخت تنم وا کن وسوی دگر افکن

روح توأم

تاب دراین قاب ندارم، نتوانم .......

به وبلاگ دلخون دلنوشته درپرشین بلاگ نیزمراجعه فرمائید با دلنوشته خواسته دل چشم براه شما هستم

http://dalnevshth.persianblog.ir

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 0:25  توسط دلخون  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM