زدل می خوانم واز دل نویسم |
برگ ريزان است ومن
در هجوم سكوت پائيزي
خش خش برگ تنم را مي كنم احساس
كوچه باغ چنار
به پاي رهگذري عاشق
مي نوازد ساز
چه آشناست سمفوني
ضجه استخوان ديروز است
مي نگاهم مي كنم گوشش
گوئيا نقش ونواي من در اوست
گوئيا تصوير فرداي من است.
ومن
حيران اين سمفوني وراهم .
نه حيران
بلكه هم حيران وهم مشتاق مشتاقم
چرا..؟!؟ زآنرو
كه ازنوساز مي گردد تنم در او
رويشي ديگر كنم زآغوش آن مه رو
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|
